سلام رفقا!راستش اینکه پریروز یعنی ۲۵ خرداد روز جمعه مراسم و جشن عقدم بود.گفته بودم که ۱۴ اردیبهشت عقد کردم اما جشنش رو گذاشتیم واسه ۲۵ خرداد.البته اول تاریخ جشن ۳۰ خرداد بود که چون فهمیدیم تو ایم فاطمیه هستش آووردیمش ۲۵ ام که از این جهت خیالمون راحت باشه.مثل اینکه ۲ تا ایم فاطمیه هست که تاریخ جشن ما وسط این ۲ تا افتاد.داشتم فکر میکردم اتفاقات روز جشن رو تو وبلاگم بنویسم تا همیشه یادم بمونه و در حقیقت از وبلاگم به عنوان یه دفتر خاطرات استفاده کنم.
۱ .جشن ما تو تالار امیتیس تو سعادت آباد برگزار شد.خودم بالشخصه از این تالار خیلی خوشم اومد جای با کلاسی بود.پرسنلش هم خیلی مودب و درست حسابی بودن.
۲ .شب روز جمعه زیاد نخوابیدم آخه خوابم نمیبرد و بیشتر توی تخت غلت میزدم!البته اصلا حس استرس نداشتم.یه طورایی هم دلم درد میکرد٬ می ترسیدم مسموم شده باشم!اما بقیه میگفتن از استرسه!اما من میگفتم اصلا استرس ندارم! ولی فردا و روز جشن وقتی درگیر کارایی که باید میکردم شدم اصلا دلدردم رو فراموش کردم!
۳ . صبح زود ساعت ۴ پاشدم.نماز خوندم و رفتم سراغ یه کم اتو کاری.آخه یادم رفته بود پیراهنم رو بدم اتوشویی٬ خلاصه رفتم سراغ پیرهنم.مردم تا اتوش کردم آخه خیلی سخت اتو میشد٬یه جاشو که اتو میکردم یه جای دیگه اش چروک میشد!
۴ .ساعت ۷ صبح واسه آرایشگاه موتک تو خیابون سهیل وقت اصلاح دامادی داشتم.ساعت ۶:۱۵ داداشم رو بیدار کردم تا باهام بیاد و کمکم کنه!خلاصه یه آژانس گرفتیم تا آرایشگاه!اونجا یه ۱۵ دقیقه معطل شدیم تا آرایشگر ما بیاد.خلاصه رفتیم بالا تو آرایشگاه و اونم کارشو شروع کرد.
۵ .با آرایشگاه برای ۵۰ یا ۶۰ تومان طی کرده بودیم.هرچی بیشتر زمان میگذشت از کاراش میفهمیدم که باید به قیمت های بالاتر فکر کنم.آخه مثلا موهامو ویتامینه کردو۲ نوع ماسک صورت واسم گذاشت٬ صورتم و گریم کرد و ..... .خلاصه ۳ ساعت ما اونجا بودیم آرایشگر ما که اسمش پیام بود واسه ما کار کرد.دیگه وقت رفتن چون عجله هم داشتم رو ۱۲۰ تومان توافق کردیم٬بگذریم از اینکه در نهایت هم ۱۰۰ تومان بهش دادیم.خلاصه کمک کردن لباشمو پوشیدم و با آژانس رفتم دم گل فروشی(پارک گل قیطریه).فیلبردار و عکاس هم اومدن و فیلمبرداری ما شروع شد.

۶ .اولش یه کم برام خنده دار بود کارایی که فیلمبردار میگفت رو انجام بدم.اما کم کم واسم جا افتاد.
۷ .چند بار تو گل فروشی به خاطر لیز بودن زمین و کفشهام نزدیک بود بخورم زمین اما خدا رحم کرد.
۸ .راستی یه خاطره هم رو یادم رفت بگم که روز قبل تو حمام دستمو بریدم و حواسم نبود و یه کم پیرهنم رو خونی کردم که مجبور شدم یه کم با دست آب بکشمش٬درست مثل روز خواستگاریم که دستام بریده بود . خون میومد و همه ی مبلهای خونه ی عروس خانومو خونی کردم!
۹ .دم آرایشگاه زنونه یه نیم ساعتی معطل شدیم و از اونجا زفتیم یه باغی سمت غرب تهران که البته من دقیق نفهمیدم کجا بود آخه من غرب تهران رو اصلا بلد نیستم!
۱۰ .تو باغ خیلی خسته کننده بود کلی فیلم گرفتیم و عکس انداختیم٬هوا خیلی گرم بود٬ بی چاره ندا که با اون لباس عروس مجبور بود برای اجابت خواسته ی فیلمبردار مسیر های سختی رو بره!هر دوتامون دیگه بیرمق شده بودیم.تشنمون بود.من که صبحانه هم نخورده بودم از ساعت ۱۲ تا ۲:۱۵ تو باغ بودیم.بعد سوار ماشین شدیم رفتیم به سمت آتلیه!
۱۱ . قبل از اینکه ندا رو سوار کنیم داشتیم تو خیابون فیلمبرداری میکردیم ٬اون خانوم فیلمبردار از پنجره اومده بود بیرون و فیلم میگرفت تو اتوبان چمران.که یه گشت ارشاد از بقلمون رد شد من کلی ترسیدم که نکنه این فیلمبردار رو بگیره اخه هم مانتوش کوتاه بود هم شالش و تازه عملا موقع فیلبرداری چیزی سرش نبود اما خدا رو شکر اون گشت ارشاد کاری به ما نداشت٬اما یه کم جلوتر یه ماشین پلیس جلوی ماشین فیلمبردار رو گرفت و میخواست جریمشون کنه به خاطر حرکات محیر العقول فیلمبردار اما مرام گذاشت و به خاطر عروسی بی خیال ما شد.
۱۲. ساعت ۳ رسیدیم توی آتلیه تو گیشا.اونجا هم خیلی گرم بود به عنوان ناهار فقط یه کم آب خوردیم و باز هم شروع کردیم عکس گرفتن.واقعا دیگه داشت حالم بد میشد.ندا هم یه بار نزدیک بود قندش بیفته که نشست و براش شربت آووردن.خلاصه شصتاد نوع عکس گرفتیم واقعا داشتیم از حال میرفتیم که خانوم عکاس رضایت داد و ساعت ۵:۱۵ مارو ول کرد که بریم به سمت تالار.
۱۳ .رسیدیم تالار.قبل از ورود به تالار آقای دکتر عموی ندا و پدر بزرگش رو دیدیم.من پیاده شدم و سلام و احوالپرسی کردم بعد نشستم تو ماشین و وارد سالن شدیم.
۱۴ . وارد اتاق عقد شدیم٬ یه کم منتظر موندیم تا عاقد بیاد.برای بار سوم میخواستیم عقد کنیم.آخه اولین بار ما صبح روز ۱۴ اردیبهشت پیش آقای هاشمی نژاد عقد کردیم.عصرش به صورت صوری تو مراسم بله برون خطبه خوندیم و آخرین بار هم ۲۵ خرداد.دیگه این بار آخر حرفه ای شده بودیم!موقع عقد وقتی عاقد اسم من رو با عنوان دکتر خطاب میکرد ندا دست من رو فشار میداد منم می فهمیدم که داره خندش میگیره خودمم خندم گرفته بود!آخه تو موارد عقد های قبلی اسمی از عنوانم نبرده بودن و واسم تازگی داشت!
۱۵ .بعد هم نوبت هدیه دادن بود که ما وایسادیم و فامیلهای دو طرف اومدن و هدیه دادن و عکس گرفتیم!
۱۶ . خیلی خسته شده بودم٬موقع خوشامد گویی واقعا نمیفهمیدم که دارم چی میگم و خیلی مواقع واقعا چرت و پرت میگفتم مثلا یه بار گفتم خیلی خوش تشریف آووردین و....
۱۷ .پاهام واقعا دیگه درد گرفته بود.
۱۸ .خیلی وقتها باورم نمیشد که این جشن عقد منه !
۱۹ .یه بار تو آینه خودم و دیدم سفیدی چشمهام از خستگی قرمز شده بود.
۲۰ .هرکس واسم چیزی میوورد بهش انعام میدادم٬یه خانوم بود که واسه اینکه انعام بگیره هی بهم گیر میداد که چی واست بیارم بخوری!
۲۱ .پشت یه چراغ قرمز وایساده بودیم تو مسیر تالار که یه دختر که گدایی میکرد اومد و هی التماس کرد یهش یه پولی بدیم منم دادم بعد یه هو دیدم یه جمعیت زیادی از گداهای اون اطراف دارن میان سمت ما که ما هم تا چراغ سبز شد فرار کردیم!
۲۲ .خانواده و فامیل خانومم رو خیلی دوست دارم و گاهی موقع مراسم ازفکر اینکه منم به طور رسمی جزئی از اونا شدم لذت میبردم.
۲۳ .آخر شب از خستگی کرواتم رو باز کردم وفیلبردار گفت چرا باز کردی منم گفتم از این به بعد از یه داماد خسته فیلبرداری کن.
۲۴ . تو آتلیه٬ عکاس هی گیر میداد که چه داماد اخمویی و یه کم بخند و این حرفا منم بهش گفتم حالا ببینیم خودت تو عروسیت چی کار میکنی!
۲۵ .خلاصه روز جشن عقد من با همه ی سختی ها و شیرینیهاش گذشت.حا لا کم کم به یه خاطره تبدیل میشه و من باقی میمونم و ندا ویه دنیا تشکر از خدا به خاطر لطفی که بهم کرد و بهترین رو نصیب من کرد.
۲۶ .ندا این یه شعار نیست!تو بهترینی و منم سعی میکنم که واست بهترین باشم!چون دوست دارم هوارتا!


