خدا را بگو نسپارندم به خاک٬
در آن ظلمتِ هراس ِحاکم٬
بی آغوش همدمی حتی!
نمی خواهم٬
نمی خواهم شیوع اندوهگین خاک رادر کامم!
-با حضور تاریک غمش!
که پیش تر ها
آغشته ی لطافت ِ معصومانه ترین ِعاشقانه ها بود!
جامه ی سیاه نیستی را نمیخواهم٬
بگو رها سازند پیکر بیجانم را
بر مرغزار ِ خزه های خیس ِ نو٬
در کشاکش روزهای بهاری
که این تن به نوازشهای خیس باران
خوکرده بود!
آه نه!
حبس شدن در آن اتاقک نم گرفته با بوی نایش
بگو مگوی حشرات٬راز گویی خزندگان با چشمانم...
تنهایم گذارید٬تنها!
دیدگانم پیشترها کنج ِ خلوتِ آرامیدنِ نگاهِ خمارش بود
-با روشنی ِدلبرانه ی مردمکانش!
دستان گرمش را میخواهم٬
هُرم ِنفسگیر سر انگشتانش و بوسه ای شاید!
که روح را خواهد دمید بر پیکر سرد انتظار
میدانم!
که این معجزه ی هر روزه اش بود!
خدارا٬
خدارا بگو نسپارندم به خاک!
(ف.فریاد)

۱ . سلام٬ میدونم که دلتون برام یه ذره شده بود!
خوب دل به دل راه داره!
البته نه در این مورد
ما که حسابی سرمون گرم بود و خلاصه آره دیگه... البته بگذریم که اصلا دلتنگیه شما رو درک نمیکنم!
مگه من چند وقته پست ندادم؟من که یه ضرب دارم برای آگاهی نسل جوان تلاش میکنم!
۲ .در مورد اسم وبلاگ باید بگم که این بر می گرده به قضیه ی تناسخ و نیروانا و این حرف ها!
منم دقیق نمیدونم و اگه غلط غولوط!توضیح دادم ببخشید چون یادم نیست دقیقا!
اما جریان از این قراره که تو یکی از این سیستم های تفکر شرق(نمیدونم کدوم!حالا یا برهمایی یا بودایی یا هرچی!چه فرقی میکنه؟) اعتقاد دارن هرکسی چندین بار به دنیا میاد و در هر بار به دلیل سختیهایی که میکشه مقداری از اون به قول معروف شیشه خورده هاش می ریزه و در آخرین بار وقتی پاکِ پاک شد تبدیل به نیروانا میشه
! حالا اگه یه کم این ور اون ور گفتم دیگه ببخشید!
اما حالا چرا مردی که دنیا را فروخت؟!!! آیابه این دلیل که من ترک دنیا کردم و الان تو یه معبد بست نشستم!
معلومه که نه چون معبد که کامپیوتر نداره!
اگه من الان تو معبد بودم پس چی جوری در راه اعتلای فرهنگ جامعه دارم تلاش میکنم؟!!!
راستش یه گروه بود به نام نیروانا که من اون رو دوست میداشتم قبلنا!واین گروه یه آهنگ داشت به اسم مردی که دنیا را فروخت! وخلاصه دیگه همه ی مسائل رو که نباید من براتون کامل از هم باز کنم!
فقط یادمه هم عاشق آهنگش بودم و هم متن آهنگ!(ای خدا پیر شدیم کسی بهمون نگفت بابا!
)
۳ . دیدین چند وقت پیش بعد از اینکه من ترک پرشین بلاگ کردم٬سیستمشون رو بهبود بخشیدن!و وارد که میشدی میگفت که تا ۱۲ دی طول میکشه؟
حالا فکر کردن اینجوری میتونن من رو راضی کنن دوباره برگردم!
ایششششش!ولی کسایی که بلاگشون ساخته و پرداخته ی پرشین بلاگ هستش برن یه دعا به جون من کنن که اعتراضم جواب داد!
۴. اول از همه عکس یک بانو با روشنی دلبرانه ی مردمکهایش رو گذاشته بودم به عنوان لوگو!
بعد با خودم گفتم عکسای خودم به این باحالی!اصلا عکس خودم رو میذارم.
بعد از سازمان حقوق بشر تماس گرفتن که عکس رو بردارم چون میزان خودکشی به طرز چشمگیری افزایش یافته!در ضمن ترسیدم خدایی نکرده عکسم رو مونتاژکنن و پس فردا کنار خیابون داد بزنن که آی بدو cd جنیفر و مردی که دنیا را فروخت
!اون وقت من چی کار کنم!خلاصه پیشگیری کردم و عکس بدلم رو وقتی به نیروانا رسیدم گذاشتم به عنوان لوگو!لطفا تقاضا نکنید که عکس خودم رو براتون mail کنم چون نمیخوام خون بچه ی مردم گردنم بیفته!
5 .آخر سر اینکه این آهنگی که رو وبلاگه از cristian castro هستش
که یه خواننده ی مکزیکیه!من عاشق صداشم و مدل خوندنش!آهنگاش کلی آرامش بخشه!قسمتی ازمتن این آهنگ رو براتون میذارم!
Llegas a mi vida como un sol همانند یک خورشید به زندگی من می آیی
Como la suave transparencia del amor همانند شفافیت لطیف عشق
Como el aroma de la brisa en la maٌana همانند بوی خوش نسیم صبحگاهی
Borrando para siempre mi dolor درد من را برای همیشه از بین می بری
Volver a amar una vez mas یک بار دیگر برگشتن به عشق ورزی
Nacer de nuevo en ti تولد دوباره در تو
En tu mirar در نگاه کردن تو
Llenando con tu luz مملو شدن سایه های تنهایی من با نور تو
Las sombras de mi soledad
پ.ن 1 :اگه بعد ها اینا رو خوندی همش تقدیم به تو!غریبه آشنای من!
نوشته شده توسط مردی که دنیا را فروخت در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 1:9